عصیان

عصیان

پشت هیچستان جایی است؟

اواسط مرداد

يكشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۲۴ ق.ظ

یادت هست؟ آن روز همین جا نشسته بودیم، روی همین نیمکت که البته مثل حالا سرد و پیر نبود. باران گرفته بود و تو بیشتر از اینکه نگران خیس شدن باشی مدام به ساعت روی دستت نگاه می‌کردی و بی‌قرار بودی. اوه! بگذار از همین حالا این لوس‌بازی‌ها و جلف‌بازی‌های شاعرانه را دور بریزم و صادق باشم. راستش خودت هم می‌دانی که اواسط مرداد بود و آن ایام را چه به باران؟ نه باران بود و نه پاییز و نه غروب و نه این خبرها بود. یک روز معمولی و گرم. خیلی گرم. طبیعتا نگران خیس شدن نبودی اما مدام به ساعت روی دستت نگاه می‌کردی و بی‌قرار بودی. کمی دورتر از همیشه نشسته بودی و من سرم پایین بود و گاهی البته به چشمهایت خیره می‌شدم. سیگار را که آتش زدم سکوتت را شکستی. حرف‌هایت تمام شده و نشده احساس کردم سینه‌ام می‌سوزد و چیزی به گلویم چنگ انداخته. چشمان نمناکت مثل دو برگ گلِ شبنم‌زده می‌درخشیدند. بازویت را گرفتم و خودم را به عطر تنت نزدیکتر کردم. به آغوشت کشیدم و بوسه‌ای از گونه‌های از شرم سرخ‌شده‌ات دزدیدم. البته اگر مردم و مامورین خدوم پارک و عمومی بودنِ پست وبلاگ نبود حتما این کار را می‌کردم! و البته‌تر اگر همه اینها هم نبود خودت می‌دانی که من هیچگاه از این اداهای لوس بلد نبودم و اهل این دست جلف‌بازی‌ها نبوده‌ام. مضاف بر اینکه بدآموزی هم دارد. خب بله سیگار هم تا به حال نکشیده‌ام. در فیلم‌ها معمولاً در چنین موقعیت‌هایی سیگار می‌کشند و ما هم خواستیم بگوییم کشیده‌ایم و اینکه ما هم بله، که حالا فهمیدید که نخیر. بگذریم. حرفت را که زدی، سینه‌ام که سوخت، بغض که بر گلویم چنگ انداخت، چشمان نمناکت که مثل دو برگ گل شبنم‌زده درخشیدند کیفت را برداشتی و خداحافظی کرده و نکرده رفتی. و مرا در زورقی از بهت و حیرت در دریای بی‌ساحلِ یأس تنها گذاشتی. آه... باران گرفت. آن هم چه بارانی. اواسط مرداد نیست این بار دیگر پاییز است. روی همان نیمکت نشسته‌ام که دیگر سرد و پیر و از نفس‌افتاده شده است. سی سال از آن روز گذشته است. دستی به موهای جوگندمی‌ام می‌کشم و به آن روز و به تویی که هرگز در صفحه‌ی زندگی‌ام وجود نداشته‌ای فکر می‌کنم. به اینکه آن موقع‌ها برای به روز کردن وبلاگم چه اباطیلی به هم می‌بافتم و چه «تو»هایی خلق می‌کردم. باران بیشتر شده. نگران خیس شدن هستم و گاه به ساعت روی دستم نگاه می‌کنم. ناگزیر بلند می‌شوم و قدم‌ها را تند می‌کنم. راستش این پارک که برای اولین بار در آن قدم گذاشته‌ام و این نیمکت زهوار در رفته‌ی بدریخت چه خاطراتی می‌تواند برای من تداعی کند! آن هم خاطراتی از دل اواسط مرداد سی سال پیش. آن هم منی که در خاطرم نیست دیروز نهار چه خورده‌ام. دیگر به ماشین رسیده‌ام. سیگاری آتش می‌زنم. ماشین را که روشن می‌کنم در میان رقصِ برف‌پاک‌کن‌ها فکر می‌کنم که راستی قول داده‌ام صادق باشم و این که من اصلا سیگار نمی‌کشم و این که منِ آس و پاسِ یک لا قبا ماشینم کجا بود! 

پایان

  • ۹۵/۰۸/۰۲
  • ر. کازیمودو

نظرات  (۱۷)

  • خانم لبخند
  • هی میخوای بری تو داستان هی یکی میکشدت بیرون :|
    عاشقانه نویسی هم نیومده به ما ها :))
    پاسخ:
    عاشقانه نویسی‌های منو ندیدی پس. اگه بخوام عاشقانه بنویسم شاهرگ‌هاست که زده میشه به مولا
  • یه ادم معمولی..
  • حیف که نمیشه بلند خندید.

    پاسخ:
    حالا چرا بلند؟ آروم بخند خب
    چه نظر های بدی اینجاست ! 

    خیلی هم خوب بود :))
    پاسخ:
    خیلی هم چاکرم :) به نظراتِ اینجا هم توهین نکن. اِهه!
  • گمـــــــشده :)
  • واقعا عالی بود و قابل تحسین


    پاسخ:
    لطف داری
    قلمتونو دوست دارم!
    زیاد! :)
    پاسخ:
    مخلصم
    زیاد! :)
    یعنی تا لحظه ی آخر تمام تصورات هنوز شکل نگرفته پاچیده شد :دی
    خیلی خوب نوشتین جدا! قلمتون مستدام :))
    پاسخ:
    لطف داری :)
    همین دیگه! نمیدونم چی شده که امروز جوابم نمیاد به مولا
    :)
    عیب نداره...حال و احوال آدمی است دیگر...نمیشه بهش خرده گرفت...شما همینکه لطف می کنین شده چندتا کلمه اما همه ی کامنتا رو جواب میدین خودش با ارزشه :)
    پاسخ:
    :) 
    نه بابا این حرفا چیه، این شمایی که لطف می‌کنی سه تا سه تا کامنت میذاری و اینجا رو از سوت و کور بودن درمیاری! ما که کاری نمیکنیم چار کلمه جواب میدیم دیگه :)
    وایییی =))))) خیلی خوب بود ^__^ اول بی حوصله شروع کردم به خوندن ولی از اونجا که گفتین این لوس بازیا رو بریزیم دور و اینا سر ذوق اومدم :))
     فقط یادتون رفت سر چشمای شبنم زده و اینا هم چون تشبیه و شاعرانه طور و اینا بود هم تیکه بندازید باز :دی
    پاسخ:
    :)) اوه چه کامنت پرنشاطی. دم شما گرم که با وجود بی‌حوصلگی میخونی مطالبو. 
    ولی از من به شما نصیحت، همیشه بخون تا تهش، اگه اول متن حوصله‌ت نیومد هر جور شده ادامشو بخون چون عمو کازیمودو هر مطلب براتون چیزای جدید میاره :))

    آره اینم نکته‌ای بود! تو هم سخت نگیر دیگه :)
    خوش حالم که در موقعیتی هستم که میتونم نوشته هاتونو بخونم :)
    استاد خیلی خوب مینویسید 
    پاسخ:
    بی‌خیال بابا :)) چه هندونه‌ای گذاشتی زیر بغلمون مَشتی. 
  • یه آدم معمولی ..
  • کیفش به بلند خندیدنه.
    نمیشد میرفتین تو زمستون و کولاک میشد
    پاسخ:
    نه دیگه. پاییز شاعرانه‌تر و خفن‌تره
    آقا یه حجم بزرگی از نظر رو دارم واسه این پست! ولی همه شو نمیگم! :دی
    اولا چقدر خوشگل دیوار چهارم رو شکستی :)
    دوما مسخره مون کردی ؟!
    سوما طنز ملیح ـشو خیلی دوست داشتم!
    چهارما،با اینکه پست های عاشقانه ـتو دوست دارم،ولی خوشحال شدم که عاشقانه نبود!
    پنجما،عااالی بود! و به معنای واقعی به به و چَه چَه برای این قلم! :)))


    پاسخ:
    اِوا چرا همه‌شو نمیگی خب؟!
    اولاً ما دیوار میوار حالیمون نی همه رو می‌شکنیم. چارم که چیزی نی، تو بگو دهم!
    دوما، بله دقیقاً :)
    سوما، چاکرم
    چارما، چرا خوشحال شدی مَشتی؟
    پنجما، بازم چاکرم. ولی همچینم مطلبه چیز خاصی نیست ها! ایضا قلمِ شکسته‌ی ما.
    فکر کنم همه ـشو گفتم! یادم نیست!

    چارما؛چون طنز داشت دیگه! طنز شادمانی برانگیزه(!) :))
    پنجما،شکست نفسی میکنی بکن! ولی سلیقه منو زیر سوال نبر :دی
    پاسخ:
    خب سلیقه‌ت داغونه دیگه، من چکارش کنم :دی
  • یه آدم معمولی ..
  • جواب کامنتاتون خیلی خنده داره.
    خیلی شوخ طبع و طنازید
    پاسخ:
    تازه الان تو محرّمیم دوز خنده و شوخ‌طبعی و طنازی رو آوردم پایین وگرنه خیلی باحالتر از این حرفام!
    تو ذهنت بود باید مینوشتی! اما بی سر و ته بود.
    پاسخ:
    بی سر و ته بودن لزوما به معنای بد بودن نیست. گاهی با سر و ته بودن بده! البته این متن حداقل سر رو داشت، بی‌انصافی نفرمایید :)
  • بهار پاتریکیان D:
  • من هی خواستم نخندم 
    هی نشد :))
    پاسخ:
    من هی خواستم نخندونم
    هی نشد :))
    DD':
    پاسخ:
    میخند؟!  :دیی
    یعنیا!! :)))))
    چقدر جالب بود! اولش فکر کردم با یه متن عاشقانه ی غمناک رو به رو هستم، اتفاقا اونجایی که گفتین سیگار روشن کردم گفتم نگاه کن حالا ملت فکر میکنن سیگار آخر کلاسه :/
    اما بعدش دیدم نه بابا طنزه!! بسی زیبا بود :)
    پاسخ:
    خیلی ممنونم خانم. بسی متشکر :))