عصیان

عصیان

پشت هیچستان جایی است؟

دوردست‌ها

سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۱۴ ق.ظ

یک روزْ دیگر برق دل‌فریبِ آن شیء رازآلود قرار از کفم ربود. رو کردم به همسرم، و فرزندانم، و مادر پیرم، و طوری نگاهشان کردم که یعنی همه چیز تمام است. همه‌شان رفتن را از نگاهم و از چشمانِ سرد و تاریکم خواندند. همسرم اشک ریخت. فرزندان کوچکم حلقه زدند و پایم را چسبیدند. و مادر پیرم تنها سکوت کرد. با لگدی فرزندانم را دور کردم و در حالیکه آسمان می‌غرید خانه را ترک گفتم. و با تمام توان دویدم. و دویدم. پاهایم نمی‌دویدند بلکه آن برقِ خداگونه از آن دوردست مرا به سوی خود می‌کشید. حتم داشتم با رسیدن به آن، دنیا را صاحب خواهم شد و به همه‌ی آمالم خواهم رسید. مرا می‌خواند و من به شوق آن، همچون مستی بی‌خویش می‌دویدم. مادرم همیشه می‌گفت تو خیلی بلند پروازی پسر جان. با همان لحن و صدایی که تا ته قلبم را می‌سوزاند. دویدنم پایانی نداشت. روز می‌رفت و شب می‌آمد. شب و روز به سرعت در پی هم می‌گذشتند. درختانِ دو سوی جاده سبز بودند و به تدریج زرد و پژمرده شدند و برف آمد و شاخه‌های عریانشان سپیدپوش شد. و باز سبز شدند و باز خزان آمد و باز برف و کلاغ‌ها. و همانطور مدام فصلها در گذر بودند. و من همچنان می‌دویدم. هیچکس نبود. تنها خودم بودم و صدای نفس‌هایم که پر از حرصِ رسیدن بود. سالها گذشت. سالها رفت و من دویدم. با هر قدم قلبم سخت‌تر شد و پوستم چروکیده‌تر و صدایم لرزان‌تر و موهایم سپید‌تر. کم کم تصویر همسر و فرزندان کوچکم و حتی مادر پیرم در ذهنم محو و محوتر شدند. صدای مادرم و دستان گرم همسرم و چشمان معصومانه فرزندانم؛ همه را از یاد بردم. هنوز آن برق دل‌فریب و درخشان مرا به سوی خویش می‌کشید. همه چیز را برای رسیدن به آن قربانی کردم و سیاهی و یأس همه وجودم را پوشاند. روزی که دیگر به سختی گام برمی‌داشتم و دستان چروکیده‌ام می‌لرزیدند بالاخره به آن شیء درخشان رسیدم. برف همه جا را سپیدپوش کرده‌بود و کلاغ‌ها با صدایی که بند دل آدم را پاره می‌کرد قار قار می‌کردند. به عقب نگاه کردم. هیچ چیز به جز جاده‌ای دراز نبود. وقتی به آن شیء رسیدم، وقتی نگاهم به آن افتاد بی‌صدا خندیدم. فقط خندیدم. سنگی بزرگ که از طلا بود و برق‌ خیره‌کننده‌اش چشم را می‌زد. سنگی ایستاده. حجم عظیمی از طلا. در میانش اسم من را حک کرده بودند همراه با تاریخ تولد و مرگ. پایین سنگ درست به اندازه قامت من زمین را کنده بودند. بر خود لرزیدم. دوباره به عقب نگاهی انداختم. خانه‌مان دیده می‌شد. خیلی نزدیک بود. از دودکشش دودی ملایم به آسمان می‌رفت. همراه با آه من نیز بخاری سفید. قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم به زمین غلتید. نگاهی خشک و بی‌اعتنا به آن سنگ بزرگ طلایی انداختم. برف می‌آمد و کلاغها خواب شب را بر هم می‌زدند. با قامتی خمیده و خشکیده به درون گور خزیدم و با چشمانِ بی‌سو و خسته‌ام آسمان را جستم. لحظه‌ای بعد چشمانم را بر هم گذاشتم و در سکوتِ قارقار کلاغها، در سپیدی شب و سیاهی برف به خوابی آرام فرو رفتم.

پایان

نظرات  (۸)

  • محمدجواد شهباز نسب
  • سلام.
    من که لذت بردم
    پاسخ:
    سلام
    مخلصم
    اولاش خندم می گرف :| :)) بعد دیدم کامل جدیه. وای برم تو افق محو شم =))))))))))
    خیلی خوب بود بود ولی :) تگی که پایین کردین کل دلیل نوشتنشه؟ :دی
    پاسخ:
    :))) چرا خنده آخه! انصافا نکن این کاراتو. کلا همه مطالب اینجا رو به دید خنده میخونی فکر کنم؟ اصلا خودم میرم تو افق محو شم با این خواننده‌ها :)))
    نه. این تگ، قسمتی از یکی از شعرهای اخوانه که بعد نوشتن به ذهن اومد.
    =)))) نه پستا رو به دید خنده نمیخونم همیشه. خودم فازم نوله فک کنم خصوصا الان :))))) اخه یاد دو تا انیمه هم افتادم حین خوندن که طنز بودن :)) دیگه شرمندم که خوانندتونم :)))))
    چقد ولی بش میخورد تگه :) یاد یکی از داستانای خودم افتادم که جوری بود که انگار برا عکسایی که گذاشتم نوشتم ولی در واقع اونا رو مث شما بعد پایانش یادم بهشون افتاد
    پاسخ:
    اولشو دوباره خوندم اگه فازم مثل تو نول بود طنز باحالی ازش درمیومد :)) نه بابا خواننده‌ی باحالی هستی اتفاقاً، چرا شرمنده؟ :))
    متن خوبی بود. از لحاظ ساختاری عیب نداشت. همه چیزش خوب بود. تنها اشکالی که داشت، توی انتخاب واژه بود.
    اینکه خانم فوفانو میگن که اولش خندم گرفت، حقیقتیه. نویسنده قبل از شروع نوشتن، باید تکلیف خودش رو با نوشته معلوم کنه که در چه گونه ای قراره بنویسه.
    متن شما پر از واژه های احساسی و واژه هایی که بار معنایی بالایی دارند هست. اما این واژه هایی که در وسط نوشته و همینطور در آخرش اوردین، با واژه هایی که اول کار هست متفاوته. یعنی متن ابتدا رئال و بعد ماورایی میشه. خب در میون این همه واژۀ درشت، «لگد زدن به فرزندان» خب یه مقدار متن رو از اون حالت خارج می کنه. اما وسط و پایان متن خیلی خوب بود.
    در کل متن خوبی بود و حرف خوبی هم زد.
    پاسخ:
    کاملا و حتی بیشتر از کاملا درست میگید قربان. این انتخاب بد واژه‌ها بیشتر ناشی از زمان نامناسب نوشتن متنه، یه چیزی تو مایه‌های خواب و بیداری! متاسفانه ناجوانمردی و ناغافلیِ خواب، فرصت ویرایش مطلب رو به من نداد. بسیار ممنونم بابت این نگاه دقیق و نظر حساب شده‌تان. 
    چه خوب بود...خیلی خوب نوشتین...آخرش آه جانسوزی کشیدم...
    انگاری رسم زندگی کردنمون همینه...این همه می دوییم و می دوییم تا آخرش برسیم به مرگ...به نظرم تنها کار مفیدی که می تونیم بکنیم اینه که یه چیزی از خودمون برای نسل های بعد به جا بذاریم...یه چیزی که به دردشون بخوره...
    پاسخ:
    جانمو سوزاندی با این آه جانسوزت :دی  خب انگار کامنتت جدیه و من باید جدی جواب بدم، ولی خب من الان در همین لحظه حوصله‌ی جدی جواب دادنو ندارم.... البته یه لحظه صبر کن... نه مثل اینکه واقعا نمیتونم جدی جواب بدم. ببخشید که نمیتونم الان جدی جواب بدم. کاش تو کامنت جدی نمیذاشتی تا من مجبور نشم جدی جواب بدم. البته خب تقصیر خودمه، وقتی مطلب جدی گذاشتم باید انتظار کامنت‌های جدی هم داشته باشم. و خب وقتی کسی کامنت جدی گذاشت باس بهش جدی جواب بدم. چاره‌ای نیست بهر حال. ولی من الان به هیچ وجه نمیتونم جدی جواب بدم متاسفانه. درک کن خب!
    اوه در این حد ینی؟ :دی

    بابت اون چهار پنج خط هم فقط به یه حرف بسنده می کنم: یا ابلفضل :| :دی
    پاسخ:
    :دی این برای خط اول. :دی اینم برای خط دوم کامنتت
  • یه آدم معمولی ..
  • مرگ و تمام
    پاسخ:
    تمام آقا تمام.
  • ام اسی خوشبخت
  • زندگی رو کامل و بی نقص به تصویر کشیدید, عالی بود :)
    پاسخ:
    چاکرم :)