عصیان

عصیان

پشت هیچستان جایی است؟

روزی که آسمان می‌ریخت

جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۳۴ ب.ظ

امشب هوا یخ کرده است و من در کنجِ سوت و کورِ اتاق، تنهای تنها، در خود مچاله شده‌ام. با اینکه سکوتی بلند در هوای خفه‌ی اتاق می‌خزد و همه چیز را می‌بلعد اما صدایی شبیه صدای خنده‌های بدون دندان مادربزرگ از در و دیوار تاریک و سرد ذهنم بالا می‌رود. پرنده‌ی خیال مدام پَر‌ می‌زند و صدای بال و پرش سکوت سنگین ذهن را بر هم می‌زند. من و پسر دایی‌ها در حیاط بزرگِ خانه که از بوی گل و انجیر و صدای حوض خالی کنار باغچه پر شده است گرم بازی هستیم و مادربزرگ روی همان فرش سبز رنگ گوشه‌ی حیاط زیر پنجره نشسته است و قلیان می‌کشد و با دهان بی‌دندانش بی‌صدا می‌خندد. حیاط با موزاییک‌هایی سفید فرش شده و نسیمی بهشتی از باغچه‌ی پر از گل آن‌ موهایمان را نوازش می‌کند. کنار قامت کوچک مادربزرگ روی سبزیِ فرش پهن می‌شوم و میخ آسمان تابستان می‌شوم. ابرها با چهره‌ای در هم رفته در حرکتند. به ابری که شبیه به قامت مادربزرگ است خیره می‌شوم. دست باد به آهستگی تغییرش می‌دهد. وقتی قامت ایستاده‌اش کف آسمان پهن می‌شود به مادربزرگ نگاه می‌کنم و چشمهایم را روی هم می‌گذارم.

می‌پرسم بی‌بی شما چند وقت است که حیاط را ندیده‌ای؟ پاسخی نمی‌دهد. نگاهم را از روبرو می‌گیرم و بر صورت چروکیده و شکسته‌اش می‌اندازم. غرق خواب است. از کنار تخت‌ش برمی‌خیزم و با چند گام خود را کنار پنجره می‌رسانم. برفی آرام سیاهی شب را می‌شوید و حیاط پر از سکوت است. صدای مادربزرگ مرا کنار تخت کوچکش می‌کشاند. لیوانی آب به دستش می‌دهم. دو سه سالی می‌شود که دیگر مادربزرگ و تخت‌ش را بدون هم ندیده‌ام. دو سه سالی است که نگاه پیر و خسته‌ی مادربزرگ در سقف خاک گرفته‌ی اتاق گره خورده و خنده‌‌هایش در هوای گرفته‌ی اتاق گم شده است. مادربزرگ درست مثل مادربزرگ‌های قصه‌هاست. با همان سادگی دوست‌داشتنی. از آن‌هایی که همیشه دلت برایشان تنگ می‌شود. این را وقتی در مسجد نشسته‌ام و با دکمه‌ی پیراهن سیاهم بازی می‌کنم به پسرعمه‌ام می‌گویم. قاری با صوتی محزون قرآن می‌خواند. دایی‌هایم جلوی درِ مسجد ایستاده‌اند و شانه‌هایشان تکان می‌خورد. تک درختِ پیرِ گوشه‌ی حیاط مسجد با پاییز هم‌آغوش شده است. نشسته‌ام که همه چیز تار می‌شود و تک درخت پیر دور و دورتر می‌شود و صدای محزون قاری آهسته آهسته گم می‌شود. روی دوچرخه‌ی کهنه‌ام می‌نشینم. مثل هر روز مسیر خانه و کتابخانه را رکاب می‌زنم و تمام مسیر سر در کاپشن می‌کنم و می‌گریم. سالهای کنکور است. سالهای کنکور بود. تمام آن ماه‌ها و تمام آن مسیرها را می‌گریم. تمام آن ماه‌هاو تمام آن مسیرها را گریستم. آه! بی‌بی بالاخره آسمان را دیدی؟ یادت می‌آید آن روز آسمان هم دلش گرفته بود. من فکر می‌کنم وقتی پارچه‌ی روی تابوت را کنار زدند بالاخره از گوشه‌ی چشمان غمبارت آسمان را دیدی. آن روزها با خود می‌گفتم کاش به زودی آن روز بیاید که تو را و خنده‌هایت را فراموش کنم و از این فشار غم که با هر بار به یاد آوردنت از درون متلاشی‌ام می‌کند رها شوم. اما حالا حتم دارم که چنین روزی نمی‌آید. چون بخشی از مهمترین و شیرین‌ترین روزهای زندگی من از خانه‌ی بزرگ و حیاط پر گل و خنده‌های بدون دندان تو می‌گذرد. تو با تار و پود وجودم در هم تنیده‌ای و تمامِ من از عطر حضورت پر است. 

امشب که هوا یخ کرده است و من کنجِ سکوتِ اتاق در خود مچاله شده‌ام پنج سالی می‌شود که تنها قاب عکسی هستی روی دیوار خانه‌مان. امشب باز هم سکوت غم‌اندود ذهنم را بر هم زدی و صدای خنده‌های بی‌دندانت در من می‌پیچد و بالا می‌رود. بی‌بی من حتم دارم ما هنوز هم روی سفیدی حیاط پر گل خانه‌ات گرم بازی هستیم و تو آن گوشه زیر پنجره، روی همان فرش سبز رنگ نشسته‌ای و قلیان می‌کشی و بی‌صدا می‌خندی. سبزی آن فرش، آبیِ آن آسمان و سفیدی کف حیاط سالهاست بر خاکستریِ زندگی‌ام خط می‌اندازد.

دلم تنگ است بی‌بی.

  • ۹۵/۰۸/۰۷
  • ر. کازیمودو

نظرات  (۱۴)

ناشی از تخیل نویسنده بود یا سرگذشت خود نویسنده بود؟
پاسخ:
اصل قصه واقعیت بود آبجی. تخیل هم طبعاً دستی دارد در نوشته‌های ما
  خنده های بدون دندان :)
اول ترسناک به نظر میرسید :))
هر چن من خودم سبک این جوری رو نمیپسندم برا نوشته های خودم. ولی از بقیه که میخونم غرق خود نوشته میشم و اینا تو چشمم نمیاد یا اگرم بیاد بدم نمیاد و همراه با محتوا میپذیرم و خوشم میاد ازش. دوست داشتم محتوا رو. خصوصا تاثیر اون چیزای سبز و ابی و سفید رنگ و تاثیر بی بی روی شخصیت داستان. اینکه نبود بی بی در عین غمی که داره ولی بازم یادش افتادن باعث میشه که اون رنگا تو ذهنش بیاد میچسبه. اون تیکه تاکید به دیدن اسمون توسط بی بی هم خیلی خوب بود. ولی من اگر بودم یه جور دیگه باید میشد سرنوشتشون :)) کلا همیشه امید و کنار اومدن با زندگی و ساختن و اینا از سروکول من بالا میره اخه :))
یادمه وقتی سوم دبیرستان بودم مادربزرگ دوستم فوت کرد. منم برای یه نقاشی کشیدم که یه پیرزن و دخترک بودن که دست همو گرفته بودن و بالاش هم یه رنگین کمان 9 رنگ کشیدم و یه چیزی تو این مایه ها نوشتم که تو سرزمین رنگین کمان 9 رنگ با هم میمونین همیشه :)) مثه این بچه های 5 ساله :))))
یاد فیلم فایندینگ نور لندم افتادم که اینجوریا نبود مادرو تاب قرار شد بیارن. البته ایده های دیگه هم دارم. و اینکه یه تشکرم میکنم که جریان نگاه کردن همیشگی به سقف یه چیزی رو تو ذهنم جرقه زد. خلاصه همین! دیگه :| ببخشید دیگه طولانی شد :|
پاسخ:
فیلم ترسناک زیاد میبینی فکر کنم :)
سرزمین رنگین‌کمان نه رنگ :)) ولی نقاشیت خیلی خوبه انصافا

در کل بخاطر تعاریفی که گُله به گُله تو کامنتت از متن داشتی ازت ممنونم. همچنین ممنونم از اینکه علاوه بر اینکه نوشته‌ها رو میخونی چیزهای خوبِ تو ذهنت رو هم حوصله میکنی باهام در میون میذاری. 
خنده های بدون دندانم خاص بود راستی...
پاسخ:
این از کامنت قبل مونده بود مثل اینکه :دی
چقدر خوب بود این نوشته....احسنت
پاسخ:
لطف داری حقیقتا

فیلم ترسناک الان که نه ولی قدیما دیدم :)) شاید تاثیر داشته چون این فضاسازیا که سرده (و تاریکو نگفتین ولی حسش بود) و تنهاس و ساکته و یهو صدای خنده اونم بی دندونش میاد که از دیوار ذهن بالا میره :)) برا این جور کارا دیده شده. ینی اون خنده هه تو اون موقعیت ادمو میبره تو اون جو یهو :)) که خب فک نمیکنم تقصیر نوع نوشتن شما باشه. یه پیش زمینه ذهنیه دیگه.

من راستش کلنجار میرم با خودم سر کامنتای طولانی نوشتن همش جدیدا -__- حالا نمیدونم از سر تعارف گفتین الان یا نه ولی اگر از سر تعارف نبوده خوبه :دی حس بدم لااقل برا این دفعه رفع شد :/

پاسخ:
نه تعارف نبود مطلقاً
شما میدانی چرا فوفانو جرئت کامنت دادن نداره ؟؟
پاسخ:
نه :)
  • یه آدم معمولی ..
  • مامان و بابا بزرگها بهترین  و دوست داشته ترین موجودات دنیا هستند و ساده و بی الایش ترین.

    پاسخ:
    آره والا
    خیلی زیبا بود! :)
    پاسخ:
    خیلی چاکرم :)
    منم دلم برای بی بی خودم تنگ شده. هرچند بیست سال می گذره از رفتنش...
    پاسخ:
    بیست سال دلتنگی. این خیلی غم‌انگیزه که تا آخر عمر این چیزها از یاد آدم نمیره
  • مدار صفر درجه
  • اونقدر تلخ و در عین حال انگار سرنوشت همه مادربزرگ هارو نوشتید که دلم گرفت و تنگ شد...
    روح بی بی شما هم شاد...
    پاسخ:
    روحش شاد روحش شاد
    همین اخیر بود که سالگرد آقاجون بود ... پنجمین ...
    بهانه ای شد تا دوباره دلتنگی ـش بیاد سراغم ... دلتنگی واسه‌ی اون لحظاتی که تکرار شدن‌ـشون از غیرممکن هم غیرممکن تره ... :(

    روح بی‌بی شاد ... :) 
    پاسخ:
    روحشون شاد
    یجورایی مادربزرگ ها پدربزرگ ها میشن یه خاطره کنج ذهن آدم برا همیشه.خودشون یه برند خاطره میشن برای آدم.منم تمام خاطرات بچگیم گره خورده با حیاط و خونشون.خیلی حرف هست که میشه زد ولی جلوی خودم رو میگیرم خیلی کامنتم طولانی نشه!(حرف دل)
    اگه من میخواستم بنویسم از المان حوض و ماهی قرمز هم استفاده میکردم.(اینم پیشنهاد تخصصی)
    سختی خاطره شدن مادر بزرگ یطرف، من تجربه توی خاک گذاشتنش رو هم دارم( سخن آخر :( )
    پاسخ:
    متاسفانه حوض خونه‌شون همیشه خالی بود و خبری از ماهی و اینا نبود! 
    خودت توی خاک گذاشتی؟ :(
    پشت چشمام داغ شد و با شناختی که از خودم دارم این حرکت خیلی بعید به نظر میرسید...
    اون طبع دل انگیزت منو کشته رفیق...
    پاسخ:
    خودم موقع نوشتنش کلی گریه کردم مَشتی
  • فرید صیدانلو
  • کمتر از یهساله منم مامان بزرگم رو از دست دادم
    حقیقتا وقتی بود قدرش رو نمیدونستم و الان غمش سنگینی میکنه
    پارسال اسفند ماه بود که از بینمون رفت
    سال کنکورمم بود
    بارون شمال تو روز تشیه جنازه اجازه راحت گریه کردن رو به همه میداد
    پاسخ:
    کمتر از یه سال؟ چقدر نزدیک 
    روحش شاد