عصیان

عصیان

پشت هیچستان جایی است؟

تفنگ شکاری

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۲۰ ق.ظ

هوس شکار زده بود به سرم. تفنگ شکاری پدر را برداشتم و از کلبه زدم بیرون. حوالی صبح بود و تا بعد از ظهر چهار پنج تا کبک صید کردم. طرف‌های غروب در تکاپوی برگشتن بودم که چشمم به یک کبک چاق و چله افتاد که بی‌توجه به من با سری پایین زمین را می‌کاوید. روی علف‌های خیس پهن شدم. یک چشمم را بستم. تیر را که رها کردم لکه‌ای قرمز بر بالَش نقش گرفت. قدم تند کردم. بالای سرش که رسیدم دیدم تنها یک خراش کوچک برداشته و تند و تند نفس می‌کشد. چاقوی ضامن‌دار کوچکم را بیرون کشیدم و خواستم خلاصش کنم که نگاهم به سمتی جلب شد. همانجا مثل سنگ ایستادم و خیره‌ی آن نقطه شدم. در فاصله‌ای چندمتری بچه‌هایش را دیدم که در لانه به ما زل زده بودند و انتظار پدر را می‌کشیدند. دلم بدجوری برایشان سوخت. از چشمان معصومانه‌شان خواهش می‌بارید. چاقو را غلاف کردم و در جیب بغل پالتوی نیمدارم قرار دادم. کبک بینوا را بغل زدم و راه برگشت را در پیش گرفتم. هوا سرد بود و از دهانم بخاری سفیدرنگ در هوا می‌پیچید و گم می‌شد. تصمیم داشتم کبک زخمی را چند روزی پیش خود در کلبه نگه دارم تا بعد از بهبودی به لانه پیش بچه‌هایش برگردانم. کلبه مثل همیشه گرم بود. الان دقیقا به خاطر ندارم اما فکر کنم پنج روزی دوره نقاهتش به طول انجامید. در این مدت از آن کبک مثل برادرم نگه‌داری کردم. البته او هم همیشه تشکر می‌کرد و می‌گفت روزی جبران خواهد کرد. ما با هم در این مدت ساعت‌ها کنار شومینه ‌می‌نشستیم و از این در و آن در می‌گفتیم. او همواره از بچه‌هایش می‌گفت طوری که من دیگر نام هر هفت نفر را حفظ شده بودم. بیشتر از زنش می‌گفت. از اینکه چقدر عاشقانه او را دوست دارد و همیشه همه تلاشش را کرده تا او خوشحال و راضی باشد. و این که چقدر برای همه‌شان دلش تنگ شده است. روزی که او را بغل گرفته بودم و مسیر یک ساعته‌ی کلبه تا لانه را طی می‌کردیم او از شدت شوق می‌لرزید و از اینکه بعد از پنج شش روز آنها را می‌بیند در خود نمی‌گنجید. بعد از یک ساعت راه‌پیمایی در کوهستان بالاخره به مقصد رسیدیم. نمی‌خواهم سرتان را درد بیاورم فقط همین را بدانید کبک بینوا وقتی فهمید بچه‌هایش به تصور مرگ او سر تقسیم ارث و میراث چه جنگ تمام عیاری راه انداخته‌اند و همسر عزیزش بعد از او بلافاصله دست در دست مردی دیگر گذاشته و زندگی‌اش به معنای حقیقی کلمه از هم پاشیده شده است، همانجا راه کلبه را پیش گرفت. عصر یک روز سرد و برفی بود که درب کلبه‌ام به صدا درآمد. در را که باز کردم با تن لرزان و فسرده‌ی او روبرو شدم. خیلی پریشان بود. بعد از شرح ماوقع تفنگ را به دست من داد و چشمانش را بست و با تحکم گفت شلیک کنم. خیلی اصرار کردم تا شاید از تصمیمش منصرف شود اما او روی حرفش بود و از تصمیمی که گرفته بود اطمینان داشت. در آن لحظه از چشمانش یقین می‌بارید. با چشمانی اشکبار تفنگ را به سمتش نشانه رفتم و تیری به سویش روانه کردم. شلیک تفنگ، سکوت پر طنین کوهستان را شکافت و بر قلب کوچکش نشست. کبک همانجا غرق خون بر زمین افتاد. بعد از آن شلیک، حزنی عجیب بر قلبم سایه افکند. تفنگ را شکستم و پیکر بی‌جانش را برداشتم و در همانجا که اول بار دیدمش و با همین تفنگ زخمی‌اش کردم به خاک سپردمش.

  • ۹۵/۰۸/۱۰
  • ر. کازیمودو

نظرات  (۱۱)

اگه ماجرا برات مهم بوده که باید جزییاتش رو یادت باشه و گفتن حافظه ام یاری نمیکنه نشون میده خاطره براش مهم نبوده و دیگه نباید بگه آخرش با چشمانی اشکبار و اینا
ولی تم کلی و تشریح جزییات عالی عالی :*
پاسخ:
امروز که از خواب بیدار شدم دوباره این نوشته رو که دیشب قبل خواب نوشته بودم خوندم (کاری که همیشه انجام میدم). اون تیکه‌ای که به یاری نکردن حافظه اشاره کرده بودم ارتباط خاصی به روند داستان نداشت و بنظرم آوردنش اشتباه بوده و ناشی از بی‌دقتی‌های قبل از خواب! روی همین حساب حذفش کردم. شما میفرمایید گفتنش نشون میده فلان و فلان، اما بنظرم گفتنش از اساس غلطه. بنده از همینجا مراتب عذرخواهی رو بجا می‌آورم.
ممنون و متشکر حقیقتاً
همونجا که اولین بار دیدش... چه خوب که ب جزییات توجه کردید. دوس داشتم...
پاسخ:
ممنان!
اِ چرا من این پست آخریتو ندیده بودم؟ خدافزی کردی؟!
خوندم.
یجور فابل حتی
خوب بود.
پاسخ:
فابل مگه همون نیست که از زبون حیواناته؟!
چقدر اون قسمت زن وبچه هاش خوب بود
پاسخ:
به زن و بچه‌ی مردم چکار داری؟ اِهه! 
:دی
باید جمجمه ش رو نگه می داشتید.
و مثل شرلوک می ذاشتید بالای شومینه.

بعد حتما اون منطقه ای که به خاک سپردیدش رو بخاطر اون کبک نامگذاری کردید و حالا کانادا اومده برداشته برده ش و صاحاب شده و الان داره به عنوان مهاجرایرانی‌دون ازش استفاده می کنه.
پاسخ:
بالای شومینه جا نداریم متاسفانه :دی
حقیقتش این دو خط آخرو نفهمیدیم چی گفتی آبجی!
  • فرید صیدانلو
  • خیلی خوشم اومد
    خیلی خوب بود رفیق، قلمت پایدار
    یه سوال بی ربط : عکس پروفایلت استاد شهنازه؟
    پاسخ:
    ممنان و دو صد ممنان!
    خیر، استاد لطفی هستند
    هستم تا هر وقت بشه. فقط نمینویسم دیگه اینجا به احتمال زیاد :دی
    پاسخ:
    اِوا! چرا اینقد یهو آخه؟
    با شباهت نوشتاری کَبک و ایالت کِبِکِ کانادا شوخی کلامی کردم
    پاسخ:
    آها :دی  شوخی ظریفی بود :)
    یهو نبود :دی چن روزی بود که به این نتیجه رسیده بودم...
    پاسخ:
    آهان! خب به سلامتی :)
  • یه آدم معمولی ..
  • چقد پایان تلخی چشمانم پر از اشک شد.

    پاسخ:
    نبینم اشکاتو سالار
    هعیی... دلم براش سوخت! :(
    مثل همیشه؛تصویرسازی بیستِ 20!
    پاسخ:
    غصه نخور مَشتی، اینا همش تیاتره واقعی نی به مولا