عصیان

عصیان

پشت هیچستان جایی است؟

در حصارِ دیوارهای بلندِ ظلمت

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۴۰ ب.ظ

تصویر غم‌اندودی که در سمت چپ وبلاگ ما قرار دارد، ایضاً تصویر اکانت تلگرام این مخلصتان نیز هست. یک تن از رفقا غروبِ قبل (همان دیروزِ خودمان) پیامی در اندرونی (همان پی‌ویِ خودتان) بر ما روانه داشته که این عکس یعنی چه رفیق؟ ما به اقتضای حال و مقال سطری بر او نگاشتیم که "این حکایتِ پریشان‌حال و فسرده‌دلی است که محصور میان ظلمتِ دیوارهای بلند و غبارآلودِ شهر، خاکستریِ آسمان را می‌نگرد و مهاجرت مرغانِ هوا را." ما را اینجا ، در این کنجِ خراب‌آباد، دلِ تنگ‌مان خواهد که افزونتر گوییم و افزونتر نویسیم. 

تصویر با خسته‌دلان در سکوتی رازآلود سخن می‌گوید. فسرده‌دلی را نشان می‌دهد که میان ظلمتِ مرگ‌اندودی که از دیوارهای بلند شهر بالا می‌رود و میان تباهیِ غبارآلودی که جسم خسته‌ و پژمرده‌ی شهر را می‌بلعد، در آغوش سردیِ ناتمامِ آسفالت پهن شده و خاکستریِ به خواب‌رفته‌ی آسمان را می‌نگرد. بر سر شهر گویی بذر مرگ پاشیده‌اند. همه سودای گریز دارند و پای گریز نه. تنها آنانی از این گورستان دست می‌شویند و به رهایی می‌اندیشند که بال دارند؛ پرندگان، تنها پرندگان تاب سکونِ منجمدِ شهرنشینانِ بی‌آمال را ندارند و در سکوتی شوق‌انگیز به سوی رهایی پرواز می‌کنند و از اسارتِ ظلمت می‌گریزند. مردِ قصه‌ی ما چونان دیگر مردمانِ شهر تنها عملی که از دستش برمی‌آید دراز شدن کف آسفالت و چشم دوختن به پرواز آن پرندگان مهاجر است. آنان خوب می‌دانند که این تقدیر تاریخی آنهاست و چاره‌ای ندارند جز خو گرفتن با این سیاهی و تباهی. مردِ قصه‌‌ی ما خود را به دست آسفالتِ سرد می‌سپارد، دستانش را از پشت سر به هم گره می‌زند و میخِ خاکستریِ رنگ‌پریده‌ی آسمان می‌شود. او حتی به نردبامی که از ساختمان مجاور بالا می‌رود و بالظاهر او را از این پستی و لئامتِ اینجانشینی رهایی می‌بخشد نیز توجهی نمی‌کند. چون خوب می‌داند که رسیدن به آن بالا تنها رهاوردش غبار و دودِ افزونتر است. و او هرگز دستش به آسمان و پرندگان نخواهد رسید. آنها بسیار بلندتر و رفیعتر از آنند که عجز و فروافتادگیِ او یارای دست یازیدن به بلندای آنان باشد. او محکوم به مرگ است. مرگی در حصارِ بلندِ دیوارهایی سرد و تاریک و بی‌روح و در میان سکونِ منجمدِ مردمانی بی‌آمال و خاموش.

تصویر در اندازه‌ی اصلی

  • ۹۵/۰۸/۱۴
  • ر. کازیمودو

زمانه عسرت

نظرات  (۱۴)

  • بهار پاتریکیان D:
  • چنگ انداخته بودم به شکاف دیوار ، 
    در مشت گره شده ام شاید ، قلم سبزی بود که قرار بود بنویسد .. 
    پشت پاهایم خالی شده بود ، انگار داشتم دل میسپردم به نابودی ..!
    دیوارِ من پنجره نداشت تا آن بالا بالا ها ، امید رهایی نبود ..
    من بودم ، دلی تنگ ، کاغذی مچاله و تمنای قلمی که بنویس .. چیزی بنویس .. دادی بزن ، حرفی ..!
    تکیه به دیوار زده ، چشم به بلندای ساختمان دوختم ، انگار هیچ آدمی ساکنِ خاکستریِ درد نبود ، معلوم بود سالها پیش خالی شده .. 
    ساختمان ، کرم رنگ بود ، آسمان آبی .. ولی من ، خاکستری میدیدم ! خاکستریِ خاکستری ..
    دل تنگ را به تیرگی آسمانها سپردم ، دست انداختم به پنجره ی ساختمان رو به رو و فرار کردم .. راه بسته بود ؛ پرواز کردم ..!
    کلاغ های ترسیده ، غار غار میکردند ، با سرعت هر چه تمام تر ترک میکردند .. از بالای سرم رد میشدند ..
    قلم ولی ، از دست بی روحم سرخورد و افتاد .. تا بنویسد ، حرفی بر دل تنگ کاغذم ..
    .
    راستش من عکسو که دیدم ، همچین تصوری تو ذهنم اومد ! :))
    به هر حال ببخشید که طولانی شد :|
    پاسخ:
    چه تصور عجیبناکی حقیقتاً :))
  • گمـــــــشده :)
  • راستش من کلا با تم خاکستری اینا حال نمی کنم حتی وقتی از افسردگی رو به موت باشم
    با این عکسه هم حال نمی کنم
    با اون کلاغ سیاه و سایه های هدر هم حال نمی کنم
    ولی خب شما خدای اینجایی چیزی نمی گم
    :دی
    پاسخ:
    خب بهر حال نظرت برا خودت محترمه آبجی :)) ولی شومام قشنگ سلیقه‌ی داشِتو شستی رفت به مولا. نکن این کارا رو انصافاً. مَشتی ما دلمون ظریفه می‌شکنه والله قسم
  • یه ادم معمولی..
  • عکس باحالیه به نظرم.
    دراز بکشی زل بزنی به اسمون که اینقد پرنده توش.

    پاسخ:
    ها به مولا
    کامنتم پرید :( مجبورم دوباره بنویسم. کاش کپی کرده بودم :(
    گفته بودم که اولین بار ک اومدم جذب همین تصویر شدم که بقیه وبم خوندم و اینا و اینکه کامنت پاتریک بیشتر پست چسبید :پی
    تو خود پست هم چسبناک ماجرا اون خوابیدن کف زمین و دیدن اسمون بود.
    و اینکه خب میتونن دیوارا رو رنگ کنن. اگر رنگ ندارن موتور و ماشین که دارن؟ برن از بیرون بخرن یا اگر جزیرس با قایق. اگر قایق نیست بسازن با چوب درخت اگر نمیشه با میوه ها و اینا رنگ بسازن و ... :دی
    پاسخ:
    کامنت پاتریک از خود پست بیشتر چسبید؟ داری وادارم می‌کنی برم کامنتشو بپوکونم ها! :دی
    در مورد بند آخرِ کامنتت سکوت کنم فکر کنم بهتر باشه :)
    تازه یه چیز ک باش پرواز کنن هم میتونن بسازن و اینا :دی یا برن بیرون و از بیرون بیارن و ... :دی
    نهایتا مرغ خیالشو که میتونه پرواز بده؟ :دی
    :-" :دی
    پاسخ:
    چرا اصرار داری بگی منظور پست رو نفهمیدی :))
    کاری به خوب و بد بودنش ندارم 
    اما تمام اجزا این وبلاگ باهم دیگه جفت و جورن و برای همین میخونمتون :))


    پاسخ:
    معمولا اونایی که قبل از نظر دادن در مورد چیزی میگن کاری به خوب و بدش ندارم و اینا، منظورشون اینه که بدتر از این تا حالا به عمرم ندیدم  :دی

    و بعد تصاویری چنین، صدا نیز به خود گرفتند و بعدتر رنگی شدند و تصور پلید و اشتباه گذشته را تصحیح کردند...
    پاسخ:
    آدرسو درست اومدی؟ :دی 
    درسته من یه کم خنگم ولی کامنتتم مشحون از ابهامه قاموساً :))
    :دی اصرار ندارم بگم نفهمیدم. فقط دوست داشتم امید بدم :دی البته امید الکی هم نه. امید با راه حل :پی کلا منو اینجوری میشناسن برو بچ نت :دی کارم همینه :دی
    پاسخ:
    کارت درسته شما :)
    حالا یه دفعه هم کامنت بیشتر بچسبه :دی چه عب داره :دی

    یه لحظه یاد این شعره افتادم الان. به متن میاد :دی

    "در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم"


    پاسخ:
    ما اینقده زحمت بکشیم مطلب بنویسیم بذاریم تو وبلاگ، بعد یه مَشتی از راه نرسیده کامنت بذاره و بیشتر از پست بچسبه؟ این انصافه آبجی؟!
    البته من یادم میاد فک کنم که غیرمستقیم یا مستقیم پرسیده بودم ک با مدل کامنت دادن من مشکل ندارید و نداشتید مثکه. وگرنه اینجوری کامنت نمیدادم :/
    پاسخ:
    جایی گفتیم مشکل داریم؟ نوچ نوچ مشکل نداریم به مولا
    تحلیل هنر گاهی خیلی درست نیست، هنر کاش همیشه برداشت آزاد باشد
    به زبان خودمونی تر از یه عکس چقدر تحلیل کشیدی بیرون باعو خود عکاس هم اینقدرها منظور نداشته:) ) 
    پاسخ:
    هیچ اصراری نیست که معانی که به ذهن ما متبادر میشن منطبق با مقصود مؤلِّف هستند، یعنی اصلا اهمیتی ندارند. من با اثری مواجه هستم بما هو اثر، یعنی جدا از مؤثِّر. بدین معنی که در تفسیر، مولَّف از مؤلِّف جداست، خاصه تفسیرهای ذوقی این‌چنینی.
    خیلی این عکسو دوست دارم :)
    یاد این بیت از بهرام نورایی میوفتم :)
    تو اضطراب دست های پر ،آرامش دست های خالی نیست.
    از این زمین نفرین شده تا آسمون بکر، راهی نیست.
    پاسخ:

    من اتفاقا یاد این قطعه از جناب اخوان می‌افتم:

    چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

    فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

    حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

    و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

    به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

    حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

    اشتباه میکنن اونهایی ... 
    پاسخ:
    شما جزو اون دسته نیستید یعنی؟ :)
    نه من یه تیکه از آنچه خواهید دید در ادامه پست شما که توی ذهنم روی پرده رفت رو گفتم
    راستم میگی چرت و پرت گفتم گمونم :/
    پاسخ:
    آها :)
    من گفتم چرت و پرت گفتی جَوون؟ گفتم برام مبهمه. اتفاقا امروز هر چی که بیشتر مبهم باشه بیشتر خریدار داره :)