عصیان

عصیان

پشت هیچستان جایی است؟

والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۵۸ ق.ظ

دیوان شمس را گشودم، شمس دیوانه گشت و مَه آواره. آسمان پاشیده شد، همه‌ی ذراتش به طرب آمدند و هستی ورق خورد. ناظری با آن صوت خداگونه می‌خوانْد " گاه سوی جفا روی گاه سوی وفا روی  آنِ منی کجا روی بی تو بسر نمی‌شود". اتاق چرخید. واژه‌ها به سماع آمدند. صداها مردند. رنگ‌ها پریدند. شهر در زیر خاکستر سکوت به خواب رفت. تنها نور چراغی کمسو بود و قدی خمیده و صدای گام‌هایی خسته. صدای گام‌ها آهسته‌تر از آن بود که خواب خفته‌ای را بر هم زند. با هر گام همه‌ی ذرات می‌خروشیدند و ناامیدانه نهیب می‌زدند که آی پیرمرد یافت می‌نشود جسته‌ایم ما. و پیرمرد هر بار با قدی خمیده و چشمانی بی‌فروغ لبخندی کمرنگ بر لب می‌نشاند و با صدایی لرزان که به سختی از گلوی نحیفش خارج می‌شد می‌گفت آنم آرزوست آنم آرزوست...


دیوان شمس را می‌بندم. رنگ‌ها جان می‌گیرند. صداها زنده می‌شوند. واژه‌ها قرار می‌گیرند. اتاق می‌ایستد و ناظری چشمانش را می‌بندد و سکوت می‌کند. پتو را بر سر می‌کشم و در خود مچاله می‌شوم. سعی می‌کنم از همه‌ی خیالات و اوهام رها شوم و به خوابی عمیق فرو روم. چنان عمیق که صدای گام‌های خسته و ملولِ پیرمرد که هنوز با چراغی در دست و قامتی خمیده گرد شهر می‌گردد خواب آرامم را بر هم نزند. می‌خوابم به این امید که اگر پیرمرد را در خواب دیدم حتما به او بگویم که ما نیز از دیو و دد ملولیم یا شیخ، ما نیز ملولیم.

  • ۹۵/۰۸/۱۷
  • ر. کازیمودو

یک شب آتش در نیستانی فتاد

نظرات  (۱۰)

خیلی زیبا بود
چقدر  کمبود مولانا رو تو زندگیم حس کردم
پاسخ:
مولانا بخوان جوان، مولانا بخوان
  • یه ادم معمولی..
  • صبر پرید از دلم و عقل گریخت از سرم
    تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو.

    پاسخ:
    جانم جانم
  • دالتون وارِن
  • منم کتابای درسی اللخصوص دینی رو که باز میکنم همچین اتفاقی برام میوفته!اصن دارم میخونم انگار روح از کالبدم کنده میشه:دی بعد میبندمشون همه جا رنگی میشه:))))
    پاسخ:
    :))) 
    به صورت خیلی ظریفی پست و موضوعشو به گند کشیدی :دی
  • دالتون وارِن
  • خواهش میکنم وظیفه بود اصلا کار من توی همین راستای منحرف کردن پست ملتِ:دی
    والا!هرجا رفتم همه یه پست شاعرانه گذاشتن.درس عبرتی باشه که دیگه شاعرانه نذاری:دی
    پاسخ:
    :دی
    به پستای ملت چکار داری خب؟ :)
  • گمـــــــشده :)
  • کازیمودو شخصیت خاصیه؟ در موردش برام توضیح می دی لطفا
    پاسخ:
    یک شخصیت زشت‌صورتِ بدقامت که از طعن و ملامت مردم گوشه‌ی انزوا در کلیسای نتردام گزید و در آخر دور از مردم و هیاهوی شهر، در آغوش معشوقه‌اش زیر تلی از خاک مدفون شد. همان گوژپشت نتردام، آفریده‌ی ویکتور هوگو. 
    گرچه اصرار زیادی به این اسم ندارم. اما چون ابتدای تاسیس وبلاگ، بیان گیر داده بود که باید اسمی برای خودم انتخاب کنم و من میخواستم اسمم مستعار باشد و اسمی به ذهنم نمی‌رسید و همان روزها این کتاب را خوانده بودم و با کازیمودوی قصه حال کرده بودم و اینا، این شد که این اسم را وارد کردم. 
    وای کامنت دالتون وارن و جوابش عالی بود :)))
    پاسخ:
    کامنتش که مالی نبود، جوابش خوب بود :دی
    ما نیز ملولیم...

    خیلی خوب توصیف کردین حالتون رو :)
    پاسخ:
    ملول نباشی آبجی
    خیلی خیلی عالی توصیف کرده بودی :)))

    + مولانا بسی سخت است! اصلا به زبان من حرف نمیزنه؛نمیدونم چرا ! :دی
    پاسخ:
    برای فهم عمیق اشعار حضرتش بایِست عرفان و فلسفه‌ی اسلامی را تا حد بالایی دانست. اما برای لذت بردن و فهمی سطحی و رویین، پیش‌نیاز خاصی نیاز نیست. اگه زبان اشعار برایت دشوار است با ممارست در خواندنِ اشعار شعرای قدیم مثل حضرات حافظ و سعدی و بیدل و خود حضرت مولانا تا حدودی مشکل حل خواهد شد. بخوان جوان، بخوان
    حضرت حافظ و سعدی #لعنتی که بعله! نباشند رو در بدن میپوسه! :)

    ولی دنیای مولانا رو متفاوت دیدم کلا ... ! 
    نتونستم تحملش کنم! مثلا به این شکل که یه بیت میخونم،یه سر به دیوار میکوبم! :دی
    پاسخ:
    بیچاره دیوار :دی  پس چیز کن حاجی، فعلا مولانا نخون مثل اینکه برای سن شما مناسب نیست :))
    چاکرم داداش همچنین :)
    پاسخ:
    مخلصتیم آبجی :)